شمارهٔ ۲۱۲ - بیزاری از حیات

مرا دلی است ز دست زمانه غرقه به خون

هزار لعنت براین زمانهٔ ملعون

ز دستبرد حوادث دل و دماغ نماند

که آن قرین ملالست و این دچار جنون

بدان خدای که با چند قطره باران داد

به باد حادثه‌، تخت و کلاه ناپلئون

که تاج و تخت شهی این‌ قدر نمی‌ارزد

که تیر آهی بگشاید از دلی محزون