غزل شمارهٔ ۲۵۰۱

گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی

وگر یارم فقیرستی ز زر فارغ چه غم بودی

خدایا حرمت مردان ز دنیا فارغش گردان

از آن گر فارغستی او ز پیش من چه کم بودی

نگارا گر مرا خواهی وگر همدرد و همراهی

مکن آه و مخور حسرت که بختم محتشم بودی

بتا زیبا و نیکویی رها کن این گدارویی

اگر چشم تو سیرستی فلک ما را حشم بودی