شمارهٔ ۲۳۸ - سکوت شب

آشفت روز بر من، از این رنج جان گزای

بخشای بر من ای شبِ آرام ِدیرپای !

ای لکهٔ سپید ، زمغرب ، برو ،برو

وی کله سیاه ز مشرق برآ ، برآ ی

ای عصر، زرد خیمهٔ تزویر برفکن

وی شب‌، سیاه چادر ِانصاف ، برگشای

ای لیل مظلم‌، از در فرغانه وامگرد

وی صبح کاذب ! از پس البرز بر میای