شمارهٔ ۶
سیل خونآلود اشکم بیخبرگیرد تو را
خون مردم، آخر ای بیدادگر، گیرد تو را
ای شکرلب، آب چشمم نیک دریابد تو را
وی قصبپوش آتش دل زود درگیرد تو را
ورگریزی زین دو طوفان چون پری برآسمان
بر فراز آسمان آه سحر گیرد تو را
باخبرکردم تو را خون ضعیفان را مریز
زان که خون بیگناهان بیخبر گیرد تو را