شمارهٔ ۱۱
بکرد ای جوهر سیال در مغز بهار امشب
سرت گردمنجاتم ده ز دست روزگار امشب
بر یاران ترشروی آمدم زبن تلخکامیها
ز مستی خندهٔ شیربن به روبم برگمار امشب
ز سوز تب نمینالم طبیبا دردسرکم کن
مرا بگذار با اندیشهٔ یار و دیار امشب
هزاران زخم کاری دارم اندر دل ولی هر دم
ز یک زخم جگر ترساندم بیماردار امشب