غزل شمارهٔ ۲۵۱۰
مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی
عجب امسال ای عاشق بدان اقبالگه آیی
برای آنک واگوید نمودم گوش کرانه
که یعنی من گران گوشم سخن را بازفرمایی
مگر کوری بود کان دم نسازد خویشتن را کر
که تا باشد که واگوید سخن آن کان زیبایی
شهم دریافت بازی را بخندید و بگفت این را
بدان کس گو که او باشد چو تو بیعقل و هیهایی