شمارهٔ ۶۰

میان ابرو و چشم توگیر و داری بود

من این میانه شدم کشته این چه کاری بود

تو بی وفا واجل در قفا و من بیمار

بمردم از غم و جز این چه انتظاری بود

مرا ز حلقه ی عشاق خود نمیراندی

اگر به نزد توام قدر و اعتباری بود

در آفتاب جمال تو زلف شبگردت

دلم ربود و عجب دزد آشکاری بود