شمارهٔ ۶۲

کنون که کار دل از زلف یار نگشاید

سزد گر از من آشفته کار نگشاید

بلی ز عاشق آشفته کی گشاید کار

چو کار دل ز سر زلف یار نگشاید

ز روزگار در این‌ بستگی‌ چه‌ شکوه کنم

دری که بست قضا روزگار نگشاید

در انتظار بسی کوفتیم آهن سرد

دربغ از آن که در انتظار نگشاید