غزل شمارهٔ ۲۵۱۷

ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی

مرا از روی این خورشید عارستی و ننگستی

قرابه دل ز اشکستن شدی ایمن اگر از لطف

شراب وصل آن شه را دمی در وی درنگستی

به بزمش جان‌های ما ندانستی سر از پایان

اگر نه هجر بدمستش به بدمستی و جنگستی

الا ای ساقی بزمش بگردان جام باقی را

چرا بر من دلت رحمی نیارد گویی سنگستی