غزل شمارهٔ ۲۵۲۰

گر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستی

تنت گر آن چنان بودی که گفتی دل نگاره ستی

وگر بر کار بودی دل درون کارگاه عشق

ملالت بر برون تو نمی‌گویی چه کاره ستی

غنیمت دار رمضان را چو عیدت روی ننموده‌ست

و عیدت گر کنارستی ز غم جان برکناره ستی

چو روشن گشتی از طاعت شدی تاریک از عصیان

دل بیچاره را می‌دان که او محتاج چاره ستی