غزل شمارهٔ ۲۵۲۱

اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی

مرا صد درد کان بودی مرا صد عقل و رایستی

وگر کشتی رخت من نگشتی غرقه دریا

فلک با جمله گوهرهاش پیش من گدایستی

وگر از راه اندیشه بدین مستان رهی بودی

خرد در کار عشق ما چرا بی‌دست و پایستی

وگر خسرو از این شیرین یکی انگشت لیسیدی

چرا قید کله بودی چرا قید قبایستی