شمارهٔ ۱۲۷ - زرین جوشنم

این شنیدم بینشا در بزم رندان گفته‌ای

یافته ره سستیئی در نظم و نثر متقنم

در سیاست‌ هرچه گفتی‌ دارمت‌ معذور از آنک

بوده‌ای مزدور و بر مزدور نرم است آهنم

این زمان بر نظم و نثرم چرب‌دستی می کنی

دست کوته کن که سوزانست اینجا روغنم

ره نیابد هیچ پستی در من از توفیر وقت

من نه شمع شامگاهم کآفتاب معلنم