غزل شمارهٔ ۲۵۳۳

برآ بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری

کبوترهای دل‌ها را تویی شاهین اشکاری

بود جان‌های پابسته شوند از بند تن رسته

بود دل‌های افسرده ز حر تو شود جاری

بسی اشکوفه و دل‌ها که بنهادند در گل‌ها

همی‌پایند یاران را به دعوتشان بکن یاری

به کوری دی و بهمن بهاری کن بر این گلشن

درآور باغ مزمن را به پرواز و به طیاری