شمارهٔ ۱۱ - جو یک مثقالی

بود به کرمان‌، شهی از دیلمان

یافته مخلوق ز عدلش امان

گشت یکی گنج به عهدش پدید

قفل به در خورده و هشته کلید

کارگران در بر شاه آمدند

صندوق آورده و زانو زدند

شاه بفرمودگشادند در

بود یکی حقه در آنجا ز زر