غزل شمارهٔ ۲۵۳۷

مگر دانید با دلبر به حق صحبت و یاری

هر آنچ دوش می‌گفتم ز بی‌خویشی و بیماری

وگر ناگه قضاء الله از این‌ها بشنود آن مه

خود او داند که سودایی چه گوید در شب تاری

چو نبود عقل در خانه پریشان باشد افسانه

گهی زیر و گهی بالا گهی جنگ و گهی زاری

اگر شور مرا یزدان کند توزیع بر عالم

نبینی هیچ یک عاقل شوند از عقل‌ها عاری