شمارهٔ ۳۴ - بی خبری‌!

گر بدانم که جهان دگری است

وز پس مرگ همانا خبری است

ننهم دل به هوا و هوسی

واندر این نشأه نمانم نفسی

ای دریغا که بشر کور و کرست

وز سرانجام جهان بی‌خبرست

کاش بودی پس مردن چیزی

حشری و نشری و رستاخیزی