شب زمستان
شب شد و باد خنک از جانب شمران وزید
ابر، فرش برفریزه بر سر یخ گسترید
لشگر تاریکی و سرما به شهر اندر دوید
در عزاگاه یتیمان، پردهٔ ماتم کشید
خاک، یخ بست و عزاکردند سر
خاک بر سر طفلکان بیپدر
ماه با چهر عبوس از ابر بیرون آمده
بهر تفتیش سیهروزی این ماتمکده