غزل شمارهٔ ۲۵۵۴

اگر بی‌من خوشی یارا به صد دامم چه می‌بندی

وگر ما را همی‌خواهی چرا تندی نمی‌خندی

کسی کو در شکرخانه شکر نوشد به پیمانه

بدین سرکای نه ساله نداند کرد خرسندی

بخند ای دوست چون گلشن مبادا خاطر دشمن

کند شادی و پندارد که دل زین بنده برکندی

چو رشک ماه و گل گشتی چو در دل‌ها طمع کشتی

نباشد لایق از حسنت که برگردی ز پیوندی