صف زندان نمرهٔ یک

دیده‌ام من ز بام آنجا را

آن سیه‌چال عمرفرسا را

تنگ و تاریک و سهمناک و قعیر

در و دیوارها سیاه چو قیر

کلبه‌ها بی‌دریچه و روزن

تنگ و تاریک چون دل دشمن

روز و شب هم در آن سیاه‌مغاک

آب پاشند تا شود نمناک