خواب دیدن بهار سنائی را

خفته بودم شبی به خانهٔ خویش

همچو مرغی در آشیانهٔ خویش

دیدم آنجا به مشهدم گویی

واندر آن پاک مرقدم گویی

می کنم خدمت اندر آن درگاه

با خضوع و خشوع بی‌اکراه

چون که فارغ از آستانه شدم

در رواق کشیکخانه شدم