نیرنگ رفیق طرار در دیدن روی زن یار

یار طرار از این به تنگ آمد

تیر تدبیر او به سنگ آمد

لاجرم ساخت با زنی بدکار

گفت هرجا، زن منست این یار

رفت با زن به خانهٔ آن مرد

رخ زن پیش مرد یکسو کرد

گفت‌: خانم به همره مادر

رفته بودند مدتی به سفر