در مسافرت کردن شوهر و سپردن خانه و زن خود به‌دست رفیق بدگوهر

دیرگاهی بر این وَتیره گذشت

روز رخشان و شام تیره گذشت

گشت ناگاه شوی زن سفری

گفت زن‌: بایدت مرا ببری

گفت‌مرد: ‌این‌سفرنه‌دلخواه است

که رئیس اداره همراه است

هم به پاس اثاثهٔ خانه

بایدت ماند، پُر مزن چانه