حکایت پیشوای سمرقند

در سمرقند پیشوایی بود

خلق را حجت خدایی بود

وندرآن شهر بود سرهنگی

شحنه‌ای‌، ظالمی‌، قوی‌چنگی

به ستم خلق پیشه‌ور افشرد

پیشه‌ور شکوه پیشوا را برد

گفت شیخا برس به احوالم

زبن ستم کاره واستان مالم