داستان کاردار

کارداری براند گرم به‌دشت

شامگاهان به قریه‌ای بگذشت

لقمه‌ای‌خورد و جرعه‌ای‌پیوست

دیده بر هم نهاد خسته و مست

تاکه‌از باغ خاست بانگ خروس

خواجه‌برجست خشمناک‌و عبوس

گفت کاین مرغ بلهوس شومست

یاوه گوی و فراخ حلقومست