خاتمهٔ کتاب شهید بلخی

بود روزی شهید بنشسته

درکتبخانه در به رخ بسته

نسخها چیده از یمین و یسار

بود سرگرم سیر آن گلزار

ناگه آمد ز در، گرانجانی

خشک‌ مغزی‌، عظیم نادانی

گفت با شیخ‌، کای ستوده لقا

از چه ایدر نشسته‌ای تنها