افکندن مادر به وادی‌السباع

شد سوار شتر آن کهنه حریف

مادر خویش گرفته به ردیف

راند جمازه و آن مام نژند

اندر آن وادی تاریک فکند

نان و آبی بنهادش به کنار

بازگردید به نزدیک نگار

گفت ‌زالی که ‌دلت را خون ساخت

رفت جایی که عرب نی انداخت‌!