دیدار سواری ز پیر زال در بیشه

شیرمردی ز سواران دلیر

که ‌بدی پیشهٔ او کشتن شیر

پدر اندر پدرش گُرد و سوار

همه دهقان‌منش وشیر شکار

جعبه پر تیر و بزه کرده کمان

به کمر خنجر و در مشت سنان

گام برداشت در آن بیشه خموش

کامدش زمزمه‌ای نرم به گوش