غزل شمارهٔ ۲۵۶۷

افتاد دل و جانم در فتنه طراری

سنگینک جنگینک سر بسته چو بیماری

آید سوی بی‌خوابی خواهد ز درش آبی

آب چه که می‌خواهد تا درفکند ناری

گوید که به اجرت ده این خانه مرا چندی

هین تا چه کنی سازم از آتشش انباری

گه گوید این عرصه کاین خانه برآوردی

بوده‌ست از آن من تو دانی و دیواری