غزل شمارهٔ ۲۵۶۹
آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی
در عشق جهانی را بدنام کنی حالی
میجوش ز سر گیرد خمخانه به رقص آید
گر از شکرقندت در جام کنی حالی
از چشم چو بادامت در مجلس یک رنگی
هر نقل که پیش آید بادام کنی حالی
حاشا ز عطای تو کان نسیه بود ای جان
گر تشنه بود صادق انعام کنی حالی