غزل شمارهٔ ۲۵۷۴

از آتش ناپیدا دارم دل بریانی

فریاد مسلمانان از دست مسلمانی

شهد و شکرش گویم کان گهرش گویم

شمع و سحرش خوانم یا نادره سلطانی

زین فتنه و غوغایی آتش زده هر جایی

وز آتش و دود ما برخاسته ایوانی

با این همه سلطانی آن خصم مسلمانی

بربود به قهر از من در راه حرمدانی