نمی‌گنجم

من آن‌موجِ گران‌بارم که در دامن نمی‌گنجم

من آن‌توفنده‌خاشاکم که در گلخن نمی-گنجم

سر‌و‌پا رونق‌آرایِ‌دو عالم نقشِ معنایم

بگیریدم، بگیریدم، که من در من نمی‌گنجم

من آتش‌بازیِ آوازهایِ عیدِ موعودم

مرا فارغ کنید از تن که من در تن نمی‌گنجم

غبارِ هیچ‌گردِ ره نی‌ام در چشمِ کس،‌لیکن

خیال‌آیینه‌ای دارم که در گلشن نمی‌گنجم