تشنه طوفان

دیگر به روزگار نمی‌ بینم، آن عشق ‌ها که تاب و توان سوزد،

در سینه ‌ها ز عشق نمی ‌جوشد، آن شعله‌ها که خرمن جان سوزد،

آن رنج ها که درد بر انگیزد، وان دردها که روح گدازد نیست

آن شوق و اضطراب که شاعر را، چنگی به تار جان بنوازد نیست

در سینه، دل، چو برگ خزان ‌دیده، بی عشق مانده سر به گریبان است،

از بوسه ی نسیم نمی ‌لرزد؛ این برگِ خشک، تشنه طوفان است!

طوفان عشق نیست که دل‌ها را، در تنگنای سینه بلرزاند؛

تا بر شراره‌ های روان سوزش، شاعر سرشک شوق بیافشاند.