راز(غزل شاعر)

در خلوت و صفای دیار فرشتگان، جنگل میان دامن شب آرمیده است

زیبایی و شکوه دل انگیز نوبهار؛ بر آن دیار دامن رحمت کشیده است

از بیشه های خرم و آرام دوردست، آوای دلکش پریان می رسد به گوش

گم کرده ره کبوتر افسونگر نسیم، بوی بهشت گم شده ای می کشد به دوش

از اوج آسمان دل افروز و تابناک، افتاده ماه در دل دریای بیکران

آنگونه دل فریب، که تا سینهء افق، پیدا به هر نگاه: دو ماه و دو آسمان

هنگامه ای ست در دل شب، دختران گل، گیسو به دست باد بهاری سپرده اند

غوغای عشق و مستی و شور و نشاط را، با خنده های شوق به افلاک برده اند