آیینه

« فریدون » این تویی؟ یا نقش دیوار، نه رنگ است این که بر رخسار داری

ز سیمای غم انگیز تو پیداست، که در سینه دلی بیمار داری

خطوط دفتر پیشانی تو، حکایت گوی روحی دردمند است

نگاه گرم و جاندار تو اکنون نگاه آهویی سر در کمند است

چرا دیگر در این چشمان خاموش، نمی بینم نشاطی از جوانی؟

نگاه بی فروغ و بی زبانت، نمی خندد به روی زندگانی

تو را زان مشت و بازوی توانا؛ چه غیر از استخوان و پوست مانده؟

اگر هم نیمه جانی هست باقی، به عشق و آرزوی دوست مانده