اشک شوق

باور نداشتم که در آن تنگنای غم، رحم آورد به زاری و عجز و نیاز من

ناگاه، چون فرشته رحمت فرا رسد، در رنج چاره سوز، شود چاره ساز من

او بود و عشق بود و صفا بود و آرزو، می ‌ریخت گویی از در و دیوار بوی عشق

حرف وفا به دیده و صد راز در نگاه؛ شیرین بود ز راه نظر گفت‌وگوی عشق

در چشم دلفریبش، غوغای شوق بود، غوغای شوق بود و جوانی و آرزو

رویای زندگانی جاوید، جلوه داشت، در پرتو تبسم آن ماه لاله‌رو

پیشانی‌اش‌: سپیدهٔ صبح امید بود، زیباتر از سپیده و روشن‌تر از امید!

سر تا قدم طراوت و زیبایی و نشاط، دست طلب به دامن وصلش نمی ‌رسید