دیدار

عمری گذشت و عشق تو از یاد من نرفت؛ دل‌، همزبانی از غم تو خوب‌تر نداشت

این درد جانگداز زمن روی برنتافت، وین رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در این سال‌های سخت، من بودم و نوای دل بینوای من

دردا که بعد از آن همه امید و اشتیاق، دیر آشنا دل تو‌، نشد آشنای من

از یاد تو کجا بگریزم که بی‌گمان، تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم

با چشم دل به چهرهٔ خود می‌کنم نگاه، کاین صورت مجسم، رنج است یا منم‌؟

امروز این تویی که به یاد گذشته‌ها، در چشم رنجدیدهٔ من می‌کنی نگاه

چشم گناهکار تو گوید که «آن زمان، نشناختم صفای تو را» آه ازین گناه‌!