نوای بی نوایی
مرا می خواستی، تا شاعری را، ببینی روز و شب دیوانهٔ خویش
مرا می خواستی، تا در همه شهر، ز هر کس بشنوی افسانهٔ خویش
مرا می خواستی، تا از دل من، برانگیزی نوای بی نوایی
به افسونها دهی هر دم فریبم، به دل سختی کنی بر من خدایی!
مرا می خواستی، تا در غزلها، تو را «زیباتر از مهتاب» گویم
تنت را در میان چشمهٔ نور، شبانگاهان مهتابی بشویم
مرا می خواستی، تا پیش مردم، تو را الهامبخش خویش خوانم
به بال نغمههای آسمانی، به بام آسمانهایت نشانم