آتش پنهان
گرمی آتش خورشید فسرد، مهرگان زد به جهان رنگ دگر
پنجهٔ خسته این چنگی پیر، ره دیگر زد و آهنگ دگر
زندگی مرده به بیراه زمان، کرده افسانهٔ هستی کوتاه
جز به افسوس نمی خندد مهر، جز به اندوه نمی تابد ماه
باز در دیدهٔ غمگین سحر، روح بیمار طبیعت پیداست
باز در سردی لبخند غروب، رازها خفته ز ناکامی هاست
شاخهها مضطرب از جنبش باد، در هم آویخته می پرهیزند
برگها سوخته از بوسهٔ مرگ، تکتک از شاخه فرو میریزند