پرستش

ای شب، به پاس صحبت دیرین، خدای را، با او بگو حکایت شب زنده داری‌ام

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق، شاید وفا کند، بشتابد به یاری‌ام

ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین؛ آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاک من

ای شعر من، بگو که جدایی چه می ‌کند، کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم، که از تو به جز ناله برنخاست، راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان، به سوز دل من گواه باش؛ کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه، مانند شمع سوختم و اشک ریختم