آفتاب پرست

در خانهٔ خود نشسته‌ ام ناگاه؛ مرگ آید و گویدم ز جا برخیز!

این جامهٔ عاریت به دور افکن؛ وین بادهٔ جانگزا به کامت ریز

خواهم که مگر ز مرگ بگریزم، می‌ خندد و می ‌کشد در آغوشم

پیمانه ز دست مرگ می ‌گیرم، می ‌لرزم و با هراس می ‌نوشم

آن دور در آن دیار هول‌انگیز؛ بی روح فسرده خفته در گورم

لب بر لب من نهاده کژدم‌ها، بازیچهٔ مار و طعمهٔ مورم

در ظلمت نیمه ‌شب که تنها مرگ، بنشسته به روی دخمه‌ها بیدار

واماندهٔ مار و مور و کژدم را، می کاود و زوزه می‌ کشد کفتار