اسیر

جان می‌دهم به گوشة زندان سرنوشت، سر رابه تازیانة او خم نمی‌ کنم

افسوس بر دو روزة هستی نمی‌خورم، زاری براین سراچة ماتم نمی ‌کنم

با تازیانه‌های گرانبار جانگداز؛ پندارد آن، که روحم را رام کرده است

جان‌ سختیم نگر،که فریبم نداده است، این بندگی، که زندگی ‌اش نام کرده است

بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی، جز زهرغم نریخت شرابی به جام من

گر من به تنگنای ملال‌آور حیات؛ آسوده یک نفس زده باشم حرام من!

تادل به زندگی نسپارم،به صد فریب؛ می‌پوشم از کرشمة هستی نگاه را

هرصبح و شام چهره نهان می کنم به اشک، تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را