ای امید نا امیدی های من
برتن خورشید میپیچد به ناز، چادر نیلوفری رنگ غروب.
تک درختی خشک در پهنای دشت، تشنه می ماند در این تنگ غروب.
از کبود آسمانها روشنی، می گریزد جانب آفاق دور.
درافق، برلالة سرخ شفق؛ می چکد از ابرها باران نور.
می گشاید دود شب آغوش خویش، زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها؛ تیرگی سر می شکد از بام و در
شهر می خوابد به لالایی سکوت، اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده ی مهتاب را، ماه می ریزد درون جام شب!