نمازی از شکایت

سحر که نسترن سرخ باغ همسایه

فرستد از لب ایوان به آفتاب درود

و اوج سبز درختان به کوچه می ریزد

و خانه از نفس گرم یاس لبریز است

باز سرودن یک شعر تازه می آیم

که ذره ذره وجودم

در آن ترانه تلخ

به های های غریبانه اشک ریخته اند