تاک
پای دیوار بلند کاج ها
در پناه ز آفتاب گرم دشت
آهوی چشمان او در سبزه زار چشم من می گشت
سبزه زاری بود و رازی داشت
تا دیاری چشم انداز بازی داشت
برگ برگش قصه عشق و نیازی داشت
تاک خشک تشنه بودم
سر نهاده روی خاک
پای دیوار بلند کاج ها
در پناه ز آفتاب گرم دشت
آهوی چشمان او در سبزه زار چشم من می گشت
سبزه زاری بود و رازی داشت
تا دیاری چشم انداز بازی داشت
برگ برگش قصه عشق و نیازی داشت
تاک خشک تشنه بودم
سر نهاده روی خاک