ستوه

در کجای این فضای تنگ بی آواز

من کبوترهای شعرم را دهم پرواز

شهر را گویی نفس در سینه پنهان است

شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد

امان در چاردیوار ملال خویش زندانی است

روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست

آفتاب از این همه دلمردگی ها

روی گردان است