در آیینه اشک...

بی تو، سی سال، نفس آمد و رفت،

این گرانجانِ پریشان پشیمان را.

کودکی بودم، وقتی که تو رفتی، اینک،

پیرمردی‌ست ز اندوهِ تو سرشار، هنوز.

شرمساری که به پنهانی، سی سال به درد،

در دل خویش گریست.