گرگ

گفت : دانایی که : گرگی خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور و بازو چارهء این گرگ نیست

صاحبِ اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجورِ پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش