ناخدا

تخته پاره های کشتی شکسته ای

در میان لای و گل نشسته بود

شعله های بی امان آفتاب

راهِ هر نگاه را

تا کرانه بسته بود.

ما میان زورقی، به روی آب

*

ناگهان پرنده ای