دوباره عشق...

دل خزان زده ام باغِ ارغوان شده است

بهشت خاطر فرسوده ام جوان شده است

همای بخت به گرد سرم کند پرواز

زلالِ شوق به رگ های جان روان شده است

پس از چه مایه صبوری، سکوت، تنهایی

دوباره بلبل طبعم ترانه خوان شده است.

مگر که دوست به فریاد دادخواه رسید

که این خموش، ز سر تا به پا زبان شده است!