داستان ابوالعلاء مُعَری

در شرحِ حال بوالعلا خواندم که آن پیر

بیش از نود سال

در شهرها با گونه گون مردم به سر برد

روز و شب از نامردمی‌ها خون دل خورد.

آخر به صحرا زد که می‌خواست

همصحبت هیچ آدمیزادی نباشد

می خواست تا آنجا رود کز آدمیزاد

نامی، نشانی، چهره‌ای، یادی نباشد